تبليغاتX
شیفته

شیفته

روزنوشت ها و دل نوشت های یک زن

معصومیت کودکی

چشمهايت را ببند و به دوران كودكيت برگرد. بچه كه بودي نگاهت معصوم بود، و خنده هاي كودكانه ات از ته دل، بزرگترين دلخوشي هايت داشتن اسباب بازي دوستت و پوشيدن كفش بزرگترها بود. بچه كه بودي حسادت، كينه و نفرت در قلب كوچكت جايي نداشت، چاره ناراحتي ات لحظه اي گريستن بود و بس، و اين پايان تمام كدورت ها مي شد، چه شد؟ بزرگ شدي؟؟ نگاه معصومت سردرگم شد، و خنده هايت از سر اجبار،اگر حسود نشدي، اگر كينه به دل نگرفتي، و اگر متنفر نيستي، ياد گرفتي كه ببيني و تجربه كني و مغموم شوي. مي بخشي در حالي كه رنجيده اي، با تمام وجود گريه ميكني اما از ته دل نمي خندي، برگرد! باز هم كودكي باش سبكبار! روحت را آزاد كن كاش هرگز بزرگ نمي شديم...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 8:40  توسط مرجان  | 

معادله محبت

ما انسان ها وقتی به کسی محبت می کنیم به جای آنکه آنرا در سینه و قلب افراد جا بگذاریم آنرا در حافظه خودمان می سپاریم !

در واقع محبت سرمایه ایی است که ما آنرا موقتا به دیگری قرض می دهیم و بعد درست از همان لحظه منتظر می نشینیم تو موعد پس گرفتن آن فرا برسد!

ما محبت می کنیم تا محبت ببینیم این یعنی زیرکی ! پس ما به خودمان محبت می کنیم نه به دیگران! در واقع از دیگران بهانه ایی ساخته ایم برای محبت کردن به خودمان این یعنی معادله محبت می کنم تا محبت ببینم که در پس آن توقع و منًت بزرگی نهفته است اینجاست که یاد حرف استاد عزیز می افتم که می فرمود :  « انسانیت در قلب سکونت دارد و نه در حافظه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 13:22  توسط مرجان  | 

هدیه ای به نام رنج

لقد خلقنا الانسان فی کبد

که ما انسان را در رنج آفریدیم

 و این ، از رنج ، هدیه ای آسمانی می سازد و نه بلیه ای زمینی و شگفت آور است انسان ، از هدیه ی دیگران مسرور می شود و از هدیه خالق دیگران ، محزون !

رنج ره آورد آفرینش ماست . ناآرامی چیزی نیست ، جز رنج را هدیه ندیدن .

پذیرفتن هدیه ی دوست ، و شکر آن را به جا آوردن شایسته ترین کاری است که می باید انجام داد . چرا برای ما انسان ها سخت است شکر رنج را به جا آوردن؟

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 10:53  توسط مرجان  | 

لیله الرغایب

ماه رجب سال 79 13 داشتم کتاب مفاتیح را ورق می زدم با اعمال  شب لیله الرغایب مواجه شدم ؛ در آن آمده بود که هر آروزیی که داشته باشید محقق خواهد شد پس از انجام کامل اعمال از خدا خواستم تا لیله الرغایب بعدی برای حج عمره مشرف شوم حال و هوایی گرفته بودم که خاص آن شب بود؛  به شدت دلم هوایی شده بود چند ماه بعد برای حج دانشجویی ثبت نام کردم روز قرعه کشی من جزء ذخیره ها بودم دیگه امیدی نداشتم در کمال ناباوری یکی از روزهای گرم تابستان تلفن خونه زنگ خورد اطلاع دادن اگر تا فردا ساعت 12 پول را واریز کنید می توانید مشرف شوید بماند که تهیه پول هم برای خودش تو اون فرصت اندک برنامه هایی داشت .

اواخر جمادی الثانی مدینه بودیم وقتی کاروان به سمت مکه حرکت کرد ما همه محرم بودیم مقابل بیت الله الحرام منتظر بودیم بقیه اتومبیل ها کاروان برسند و با هم وارد شویم روحانی کاروان گفت دوستان این شب را قدر بدانید این شبی که شما محرم شده اید لیله الرغایب است دیگه خودتان حدس بزنید که من چه حالی داشتم ...................
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 14:11  توسط مرجان  | 

ایکاش

کاش رويا هايمان روزي حقيقت مي شدند

تنگناي سينه ها دشت محبت مي شدند

 سادگي مهر و صفا قانون انسان بودن است

 کاش قانونهايمان يک دم رعايت مي شدند

اشکهاي همدلي از روي مکر است و فريب

کاش روزي چشم هامان با صداقت مي شدند

 گاهي از غم مي شود ويران دلم 

 کاشکي دلها همه مردانه قسمت ميشدند

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 9:58  توسط مرجان  | 

پس براى اين،تو دنيا دار دوست

به من خبر داده‌اند خانه‌اي به هشتاد دينار خريده‌اي و سندي براي آن نوشته‌اي، و گواهاني بر آن گرفته‌اي ؟]شريح گفت : آري; اميرمومنان چنين بوده است: امام نگاهي خشمگين بدو كرد، سپس فرمودند:[ شريح ! به زودي كسي به سر وقتت مي‌آيد كه به نوشته‌ات نمي‌نگرد و از گواهت نمي‌پرسد، تا آنكه تو را از آن خانه بيرون كند و بر دارد و تهي‌دست به گورت سپارد. پس شريح ! مبادا اين خانه را از جز مال خود خريده باشي يا بهاي آن را از جز حلال به دست آورده، چه، آنگاه خانة دنيا را زيان كرده‌اي و خانة آخرت را از دست داده .

اگر آنگاه كه اين خانه را خريدي نزد من مي‌آمدي، براي تو سندي مي‌نوشتم بدينسان،‌پس رغبت نمي‌كردي به خريدن خانه به درهمي يا افزون از آن، و سند چنين است :

اين خانه‌اي است كه خريده است آن را بنده‌اي خوار، از مرده‌ي كه او را از جاي برخيزانده‌اند براي كوچ و بستن بار. از او خانه‌اي از خانه‌هاي فريب خريده است، در كويي كه سپري شوندگان جاي دارند و تباه شوندگان ـ روز به سر آرندـ . اين خانه از چهار سو، در اين چهار حدّ جاي گرفته است :

حدّ نخست بدانجا كه آسيبها و بلا در كمين است، و حدّ دوم بدانجا كه مصيبتها جايگزين ، و حدّ سوّم به هوسي كه تباه سازد، و حدّ چهارم به شيطاني كه گمراه سازد، و درِ خانه به حدّ چهارمين گشاده است ـ‌و شيطان بدانجا ايستاده ـ . خريد اين فريفتة آرزومند ـ اين خانه را ـ از اين كسي كه اجل وي را از جاي كَند. به بهاي برون شدن از قناعتي كه موجب ارجمندي است، و درون شدن در ذلت و به دست آوردن ـ‌دنيا كه ماية دردمندي است ـ و زياني كه اين خريدار را در آنچه خريده رسد، بر ناآرام دارندة تن‌هاي پادشاهان است، و گيرندة جانهاي سركشان، و درهم ريزندة دولت فرعونان، چون كسرا، و قيصر، و تُبّع، و حِشميَر، و آن كس كه مال بر مال نهاد و افزون داشت و ساخت و برافراشت، و زيور كرد و بياراست، و اندوخت، و به گمان خويش براي فرزند مايه توخت. بر اوست كه همگان را در جايگاه رسيدگي و حساب و محل پاداش و عِقاب روانه كند آنگاه كه كار داوري به نهايت رسد، ” و آنجاست كه تباهكاران زيان بَرَند“. بر اين سند خِرَد گواهي دهد هر گاه از بند هوا و دلبستگيهاي دنيا برون رود .

 بدون شرح : کاش آخرت را به دنیا نفروشیم

در نهج البلاغه گفتگوى امير المؤمنين عليه السلام با مردى ذكر شده است كه از دنيا مذمت كرده و على عليه السلام او را كه مى‏پنداشت دنياى مذموم همين جهان عينى مادى است مورد ملامت قرار داد و به اشتباهش آگاه نمود .شيخ عطار اين جريان را در مصيبت نامه به شعر در آورده،مى‏گويد:

آن يكى در پيش شير دادگر ذم دنيا كرد بسيارى مگر حيدرش گفتا كه دنيا نيست‏بد بد تويى زيرا كه دورى از خرد هست دنيا بر مثال كشتزار هم شب و هم روز بايد كشت و كار زانكه عز و دولت دين سر به سر جمله از دنيا توان برد اى پسر تخم امروزينه فردا بر دهد ور نكارد«اى دريغا»بر دهد پس نكوتر جاى تو دنياى توست زانكه دنيا توشه عقباى توست تو به دنيا در،مشو مشغول خويش ليك در وى كار عقبى گير پيش چون چنين كردى تو را دنيا نكوست پس براى اين،تو دنيا دار دوست

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 9:41  توسط مرجان  | 

پس اندازهای کودکی من

چهار شنبه شب در برنامه این شب ها جناب آقای دکتر سیدمرتضی خاتمی در سوال آقای درستکار در خصوص درآمد، فرمود که شایسته است هر فردی قسمتی از درآمد خود را پس انداز کند برای استفاده خود در روز مبادا و همچنین به منظور کمک به برادر خود که محتاج شده است .

این مطالب مرا یاد دوران کودکی خودم برد؛ من کوچکترین فرزند خانواده بودم در آن زمان من عادت داشتم پول توجیبی خودم را دو قسمت می کردم یک قسمت را خرح می کردم یک قسمت را در قللک های سفالی به رنگ های مختلف پس انداز می کردم ؛

 گاهی سر سفره شام می دیدم برادران بزرگتر من میل به غذا ندارند یا لوازم التحریر های زیبا خریده اند آن زمان پاک کن های بودار، خودکار های عطری و فرار از دفترهای کاهی آروزی بچه محصل ها بود؛  پیش خودم فکر می کردم پول توجیبی آنها اضافه شده است آن زمان من ابتدایی بودم یادم است یک روز پدرم که از سرکار آمد با خودشیرینی دخترانه بدون مقدمه به پدرم گفتم بابا جورابهایت را در بیاور بشورم. بابا با خنده گفت چی لازم داری بگو گفتم بابا پول خرجی برادرام را اضافه کردی ؟ بابا گفت نه دخترم .گفتم پس چرا آنها به جای شام بیرون ساندویچ می خورن ؟ چرا دفتر 200 برگ خریدن ؟ اینها را از کجا آوردن  بابا گفت شاید از پس اندازشان خرج می کن ! این موضوع همان طور ماند تا اینکه یک روز من رفتم سراغ قلک خودم رفتم . می خواستم با پولش برای خودم ساعت مچی کامپیتوری صورتی رنگی را که از پشت ویترین ساعت فروشی دلم را برده بود بخرم  250 تومان قیمتش بود چشمتان روز بد نبیند دیدم قللک از ته سوراخ شده و هیچ پولی در آن نیست حسابی گریه کردم طوری که هیچ کس نمی توانست ساکتم کند حالا معلوم شده بود که لوازم التحریر شیک برادرها از کجا آمده بود پدرم برای ساکت کردن من همان ساعت را برام خرید و حسابی برادرهام تنبیه شدند و یک هفته پول توجیبی نگرفتن تا ادب بشن اما آنها در همان حالت تحریم قسم خوردن که هیچ وقت نگذارن من پولی در قللک داشته باشم من هم از آن روز به بعد پول هایم را در جاهای مختلف جاسازی می کردم در شیار کمد ، زیر فرش وسط اتاق، لای لباس های مهمانی و ... 

 مادرم پارچه های یادگاری مادر بزرگ را در بقچه ای نگه می داشت که کمتر سراغ آنها می رفت. باورتان نمی شود پس از گذشت سالها  زمانی که دانشجو بودم  در خانه تکانی عید مادرم وقتی پارچه مادربزرگ را باز کرد 500 تومان پول خورد پنجزاری ، یک تومانی ، دوتومانی را که  به طور مرتبی با چسب شیشه ای به صورت نوار در آورده بودم تا اگر تکان خورد صدا ندهد پیدا کرد و با خنده ای به لب گفت : بیا پس انداز دوران کودکی ات را بردار الان میتونی شهریه دانشگاه ات را با این پول بپردازی 

 سال ها فراموش کرده بودم که این همه پول دارم آخه در دهه 60 با این پول میشد چیزهای زیادی خرید سکه های پنجزاری هم ارزشمند بودن.  از آن زمان من یاد گرفته بودم تخم مرغ هایم را در یک سبد نگذارم ولی از بس تعداد سبدها زیاد بود یادم می رفت در کدام سبد تخم مرغ دارم

تهدید برادرهایم عجب تهدیدی بود  حالا دیگه  بچه های برادرانم ابتدایی بودن و این خاطره  برای آنها شیرین بود چون از شیطنت های پدرشان برای آزار عمه بیچاره لذت می بردن 

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 8:22  توسط مرجان  | 

هدیه

زندگی و رخدادهایش هدایای الهی اند و ما باید فقط آن را بگشاییم و شکرانه ی یکا یک شان به جای آوریم از کجا معلوم کسی که فردا را ندیده شاید آخرین و زیباترین هدیه نیز از آن تو گردد

هدیه این روزهای من سکوت و آرامش بود

دوستان من به زودی حضوری پررنگ خواهم داشت

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 15:31  توسط مرجان  | 

صبور بودن

دیروز برام روز سختی بود؛ مشکلات طوری مضاعف شده بود که از چهره ام کاملا مشخص بود؛ یکی از دوستانم وقتی حالت چهره مرا دید بدون اینکه سوالی بکند گفت صبر بهترین درمان برای مشکلات است .

صبر چیست؟ یک انتخاب آگاهانه ، یک آرامش عمیق ، اعتراف به وجود خداوند و اطمینان به قوانین طبیعت ، طلب نکردن

همه اینها می تواند باشد اما آگاه بودن مهمترین است به فرمایش استاد گرانقدر دکتر شاه پرویزی : آدم آگاه عوامل و رویدادها را چند عاملی می بیند  

صبر ترک شکایت از سختی بلا نزد غیر خداست

صبر یعنی نگاه داشت نفس به هنگام رخ نمودن بدی و سختی

صبر یعنی انتطار فرج و گشایش از خدا

صبر یعنی بلوغ شخصیت و علائم آن این است که از روزی که تصمیم گرفتید به جای طلب کردن چیزهایی که دوست دارید چیزهایی را که اتفاق می افتد دوست داشته باشید .

صبر یعنی تغییر سطح مواجه ما با مشکل ، باورت تغییر می یابد ولی خود مشکلات عوض نمی شود فقط نحوه مواجه ما عوض می شود و مواجه زمانی عوض می شود که بینش ما عوض شود

به همین راحتی و به همین سختی ؛ سختیش در قسمت تغییر بینش است من هنوز موفق نشده ام
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 11:40  توسط مرجان  | 

دوست نادان

دوستي با مردم دانا نكوست

دشمن دانا به از نادان دوست

دشمن دانا بلندت مي‌كند

بر زمينت مي‌زند نادان دوست

دلم از افراد جاهل دور و برم گرفته است خدایا کمک کن تا از این باتلاق ها رها شوم

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 15:13  توسط مرجان  | 

استراتزی مدارا

در اتاق محل کارم نشسته بودم که تلفن زنگ خورد خانم ... تشریف بیاورید سالن جلسات یک استادی دعوت شده است که در خصوص برنامه ریزی استراتژیک سخنرانی می نماید با عجله خودم را به محل رساندم آخه مدتی بود که ذهنم درگیر برنامه ریزی استراتژی بود خلاصه حاضر شدیم استاد از هر دری سخنی گفت : در تعریف مفهوم استراتژیک به نظر منتیس برگ اشاره نمود خیلی جالب بود : « از طبیعت بشری است که برای هر مفهومی می خواهد یک تعریف بسازد ، اگر روزی توانستید که مفهوم استراتژی را آنقدر کوچک کنید که آن را در قالب تعریف جای دهید به واقع تجاهل نموده اید» از کتاب مدیریت نوشته جیمز ای. اف. استونر .

و مفهوم آن را کاوش فرصت تازه و ابزار لازم برای تشخیص فرصت ها دانست که در غیر اینصورت مدیران رفتارهای افراط یا تفریط خواهند داشت همینطور که با دقت گوش می کردم یاد کلاس اخلاقی افتادم که سالها قبل شرکت می کردم استاد مدارا را تحمل کژی های مردم به منظور اصلاح تدریجی آنها تعریف کرد می فرمود حتما راهبرد و سیاست باید همراه مدارا باشد چون مدارا تنها مبحث استراتژیک اخلاقی است باید قدرت تشخیص داشته باشی موقع شناس باشی.

اما عامه مردم مدارا را کنار آمدن می شناسند در صورتی که این نیست

در کتاب فیه مافیه در خصوص مدارا آمده است : از صد کژی یک کژی را می گویند تا او را دشوار نیاید و باقی کژیهایش را می پوشانند بلکه مدحش نیز می کنند تا به تدریج این کژیها را یک یک از او دفع کنند

  وقتی برگشتم تو اتاقم در ذهنم فرصت هایی را تحلیل می کردم که بتوانم در مقابل رفتارهای همکارانم با استراتژی مدارا را پیاده کنم دیگه با ۲ ساعت کلاس کلی استراتژیست شده بودم .
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 8:53  توسط مرجان  | 

صداقت

مدتی است که ار آدمهای اطرافم به خاطر دورغگویی هایشان رنجیده خاطر هستم ذهنم درگیر این موضوع بود. از خودم سوال کردم صداقت کجاست چرا در این دنیا صداقت وجود ندارد نه بین آدمها نه بین عناصر فرهنگی و خیلی چیزهای دیگر که ما روزمره با آن سروکار داریم از سیاستمداران گرفته تا مردم عامی و عادی همگی صداقت را در زندگی گم کرده ایم نه اینکه خود من آدم صادقی باشم خودم هم شامل این موضوع می شوم به کلام بزرگان در این ارتباط رجوع کردم

 خواجه عبدالله انصاری می فرماید : تنها راه نجات از عوارض مرگ صدق است .

محمود کاشانی در مصباح الهدایه می فرماید : صدق فضیلتی است راسخ و ریشه گستر در نفس آدمی که ثمره آن سازگاری رفتار و گفتار با نیات و سگال او است و نشان صریح صدق آن است که هر گاه بخواهند نهان شخص را عیان سازند و مردم به یکباره از احوال او آگاه شوند شرمسار نگردد و تغییری به او دست ندهد .

نظر کنفسیوس در مورد صدق : خلوت و آشکارش یکی باشد

حضرت علی (ع) می فرماید : صادق کسی است که نهانش از آشکارش بهتر باشد

دائو : اگر شخصی تنها در اتاق بنشیند و به اندیشه های صادق و راستین بپردازد صدای او را از ورای هزاران فرسخ خواهند شنید .

وای خدای من با این اوصاف چه بد احوالی دارم حالا ماندم تکلیف من با خودم در مورد اصل به این مهمی (صدق) چه می شود چه راهی را باید طی کنم که راست حال و راست کار و راستگو شوم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 9:0  توسط مرجان  | 

روح من

امروز در حال ورق زدن کتاب عاشقانه ها از جبران خلیل جبران بودم با بی حوصلگی  صفحات کتاب را از جلوی چشمانم عبور می دادم یک صفحه کتاب مرا متوقف کرد نوشته شده بود:

« روح من، برای من رفیقی است که مرا، هنگام روزهای سخت و سنگین، دلداری می دهد ؛ و هنگام فزونی یافتن غم های زندگی تسکین می بخشد. کسی که همدم روح خود نباشد، دشمن مردم است. کسی که در خویشتن خویش دوستی را نمی یابد، آکنده از ناامیدی خواهد مرد، زیرا زندگی از درون انسان می جوشد ، نه از بیرون او »

خیلی تکان خوردم در خودم فرو رفتم افکارم را جستجو کردم نگاهم متفاوت شد آری روح من بهترین همدم من بود در همه حال تلاش کرده بود مرا آرام سازد چه نا بجا بود در دنیای بیرون از مردم انتظار همراهی داشتن ؛ بهترین دوست و مونس، در درون من خانه دارد ، آه خدای من با امید بیشتر به «من » سلام کردم و می خواهم که همیشه با من آشتی باشم و رفیقم را فراموش نکنم امروز روز دیگری است ..... خدایا شکرت که مرا به حال خودم رها نکرده ای و هدیه امروز را قدر می دانم .

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 13:10  توسط مرجان  | 

درک معنا

بعد از اینکه شمع زندگی مادرم خاموش شد و دلم تبدیل به ماتمکده شده در مورد رسم دنیا و خًلق آدمها خیلی چیزها تجربه کردم ، نه به یقین رسیدم همه اینها را قبلا شنیده بودم اما با درونم عجین نشده بود حال انها را ثبت می کنم شاید ثبت آنها برای خوانندگان وبلاگم و یادآوری خودم مفید باشد:

-    یقین به این جمله که «انسان از یک لحظه بعد خود خبر ندارد» ، مدت زندگی نامعلوم است مادرم شب چهارشنبه با من هماهنگ شد پنجشنبه برای نهار مهمانم باشد، اما پنجشنبه ساعت 8 صبح اجل مهلت نداد .

-    انسان تا زنده است باید برای خود عمل صالح جمع کند از پشت سر بعید است چیزی ارسال شود چون حتی اگر کسی به فکر احسان و صدقه هم بیفتد اختلاف نظرها در مورد کیفیت و کمیت آن فراوان ایجاد می شود

-    تمام کسانی که با واژه «در غم شما شریک هستیم» به سراغت می آیند به فکر کنکاش در مورد کیفیت و حد و اندازه دردمندی تو هستند نه معنای واقعی شراکت در غم چون اگر از آنها درخواستی داشته باشی سرباز می زنند و تمام اینها تنها واژه تو خالی است که بعد از خروج از دهان در فضا محو و نابود می شود

-    همه می خواهند فرصت سوگواری را کوتاه نمایند چون اصلا حوصله ندارند نه سوگوارند نه عبرت می گیرند برای خودم پیش آمد وقتی سرمزار مادرم بر اثر بی تابی افتادم و لحظه ای بیهوش شدم همه اعتراض داشتند که چه خبر است ، بس است دیگر، چرا اینگونه ای و ... مدام سرزنش شدم آخه آنها نمی دونستن که در درونم چه آتشی لهیب می زند، و عده ای هم به تفسیر و غیبت در گوش هم نجوا می کردند که اینها نمایش است و .......

-         بعد از مرگ عزیزان حسرت اینکه چرا تمام عشق امروزم را دیروز  نثارش نکردم نابودت می کند

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 9:33  توسط مرجان  | 

بیکسی پس از مادر

بیکس ترین ادم کسی است که کسی را ندارد تا بر بیکسی اش اشک بریزد

آیا   جواب   ندای   امن   یجیب  نبود؟!                    یا  از  برای  یاری  مادر  طبیب نبود؟

یا اشکهای چشم عزیزان اثر نداشت؟                      یا در   کنار  بستر  مادر  حبیب نبود؟

در موسم نداری  و  رنج  و  عزا و درد                  کس قدر آن یگانه عزیزم نجیب نبود!

یاقوت عشق بود به دل خاک روزگار!                    چون او کسی به نزد کسانش غریب نبود!

از چه نگریم؟چگونه ننالم؟که بهر من                     جز آن زمان کوته وصلش نصیب نبود

ای دل بسوز که تا روز حشر خواهی سوخت          در هجر  مادری که مر او را رقیب نبود

آوای دلکش لالایی اش اواخر شب                        کم  از   ترانه  زیبای   عندلیب  نبود!

هر آنچه نوش نمودم ز شیره تن او                        شراب مهر و وفا بود مرا  حلیب  نبود

مرا نصایح و اندرز و پند و حکمت او                        کم  از  کلام گهر بار  یک  خطیب نبود

تمام دلخوشی زندگی پس از مادر                       برای   قلب   حزینم  بجز   فریب  نبود

میسوخت کاش شمع وجودم به پای تو                 یا در دم سوختنت ای گل مرجان نبود!

 

    

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 15:6  توسط مرجان  |